تبليغاتX
ســــــیاه مشـــــق

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستان ، نقد داستان

پنجشنبه هجدهم اسفند 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

 

  سیمین هم رفت

     

سيمين دانشور عصر امروز (پنج شنبه 18اسفند ماه) پس از يک دوره بيماري در منزلش در سن 90سالگي از دنيا رفت.

به گزارش ايسنا سيمين دانشور (متولد 8 ارديبهشت سال 1300خورشيدي در شيراز) نويسنده و مترجم ايراني است. وي نخستين زن ايراني است که به شکل حرفه‌اي در زبان فارسي داستان نوشت.



مهم‌ترين اثر او رمان سووشون است که نثري ساده دارد و به 17 زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش‌ترين آثار ادبيات داستاني در ايران محسوب مي‌شود.

دانشور همچنين عضو و نخستين رئيس کانون نويسندگان ايران بود.

اخبار مراسم تشييع پيکر بانوي پيشکسوت ادبيات داستاني ايران متعاقبا اعلام خواهد شد.



    تسلیتی برای او و پاسداشت حرمت و بزرگی او ، 

           که بزرگ بانوی قصه نویسی ایران بود .

                     یادش گرامی باد .

 



شنبه دهم دی 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

 

     پیام شاد باش استاد بهرام بیضایی

                                 به دوستان و هوادارانش

 

     از شما مي‌پُرسَم

     كه اِمروز به جهان مي‌آييد

     فردا چه پيشِ روي شماست؟ آيا ما را تكرار مي‌كنيد ؟

     بر جاده‌هاي تَنگ سراشيب . و خسته به تلخي،

                                             جاي ديگران را مي‌سپريد؟

      آيا از شما يكي- يا همه- بن‌بَست را مي‌بينيد ؟

                                              و زمان را كه مي‌گُذَرد؟

      آيا به پُشتِ سر مي‌نگَريد ؟ به رَهِ سخت آمده . 

                                              و ميان بُري مي‌يابيد؟

      ما خويش را نمي‌بخشيم  - ما درجازَدِگان — ما قربانيانِ خُوديم؛

      امّا آيا فردا روزِ بهتري است؟

      از شما مي‌پُرسَم . 

                      كه اِمروز به جهان مي‌آييد!

 



پنجشنبه یکم دی 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

داستان کوتاه


 

    منتخب ویژه نامه ی یلدای والس ادبی

 

خواب مقدر
همایون نورعلیپور (احتجاب)
یکی از مردها از جا بلند می‏شود. انگار در خواب راه می‏رود، دست‏ها را رو به جلو دراز کرده، با چشمان بسته می‏رود. شلواری جین به پا دارد و کفشی اسپرت. به نظرم آشناست، اما یادم نمی‏آید کجا او را دیده‏ام. چرخشی نرم به تنش می‏دهد و می‏رود به سمت پنجره و آن را باز می‏کند، هوای خنک وتمیزی از پنجره تو می‏زند. در دوردستِ پشت پنجره، ماه، کوچک و تار دیده می‏شود. مرد قدری جلوی پنجره می‏ایستد، انگار دارد به ماه نگاه می‏کند، نفس‏هایی آرام و بلند می‏کشد. بعد می‏خندد، بلند بلند. چند نفری با چشمان خواب‏آلود نگاهش می‏کنند. بعضی‏ها دیرتر سر بلند می‏کنند، چشم‏ها را می‏مالند و به مرد جوان نگاه می‏کنند. نمی‏دانم چه کار می‏خواهد بکند. آن‏های دیگر هم منتظرند تا مرد کاری را که می‏خواهد بکند زودتر تمام کند تا آن‏ها دوباره بخوابند. مرد هنوز پای پنجره مانده و می‏خندد، بلند بلند. خوشحال است، نمی‏دانم چرا.


چهارشنبه سی ام آذر 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

                                       

 

           امشب شب یلداست .  دور هم نشسته ایم .می نشینیم تا وداع گوییم فصل خزان را ... و به استقبال زمستان برویم با تحفه ی سرمایش . سنت یلدا‏نشینی ، سنتی دیرینه است ، همه دور هم می نشینیم ، دوستی شعری می خواند ، آن دیگری خاطره ای ، و شاید این یک درددلی . دیگرانی هم شاید با لبخندی ، با نگاهی ، و کسی هم شاید با آهی .

       من اما  ، این ساکت همیشه غمزده ی تنها ، خیره مانده ام به افق دوری که از یک سویش ، انگار کسی می رود و از دیگر سویش انگار کسی می آید . پاییز ، که انگار پیرانه سر مردی است زردینه پوش ، با کوله باری بر دوش ، پشت کرده به ما ، به ما ماندگان اکنون این دیار ، قدم ها می کشد بر برگ های خشک افتاده بر زمین ، صدای خشاخش گذر     ثانیه هاست در گوش هامان پر طنین . می رود و همچنان می رود .

     و از این سوی تر ، دام دام صدای پای سرماست اینک در هوا ، گوش فرا داریم توگویی همو ننه سرماست . به سنت دیرینه ی هر ساله اش ، پای می کوبد و پیش می آید و پیش تر . چه رمزی شگرف است در میانه ی این رفتن و این آمدن . پاییز با قدم های کوتاه می رود ، انگار عمگین . و از این سوی زمستان ، با قدم های کوتاه پیش می آید ، او هم انگار غمگین . با خود اندیشه دارم در دل ، چه موسم غمگینی است این فصول ، هم او که می رود ، همو که می آید . ومن ، این ساکت همیشه غمزده ی تنهایی ، خیره مانده ام به دورها ، به دورهای خیلی دور .

      زمستان فرا می رسد ، باید لباس های دولا و چندلا پوشید . باید بام ها را باز اندود . باید لایروبی کرد راه آب های بسته مانده ی قرون را ، باید درختان نو کاشت . باید درختان کهن را هرس کرد ، و هزار باید دیگر ... زمستان است و بیداد سرما در راه ... در فرهنگ نوشتاری اینجا و همه جا ، زمستان نشان ظلم و ستم و دوران سختی و قحطی ، بیچارگی و یخزدگی بوده ، و بوده تا بوده با شب و تاریکی و ناپیدایی و تنهایی همسو و قرین . اما همیشه هم با یک دلخوشی قرین بوده . دلخوشی ای که در دل هاست . در جان هاست . دلخوشیِ بهاری که در پیش است . بهاری دیگر . آه ، رمز اینجاست . بهار . و ما دلخوش به آمدن بهاران ، تاب می آوریم زمستان را .

       دور هم می نشینیم و اندیشه هامان را به بازی می گیریم ، دل مان را سفره ی خوشکامی و خویشکامی می کنیم . ما را دیگر هراسی از زمستان در دل ها نیست . آتشی روشن داریم ، هیمه ای دیگر در آتش بنهیم . هیمه ای دیگر در آتش می نهیم ...

 

   



شنبه بیست و ششم آذر 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

شعر

 

    

                                                                                     برای برادرم

      تو رهیدی

     در این صبح خونی خزان

     و من دیگر

     در حسرت بوسه های نگاهت

     این صبح های پلشت را

                                آه خواهم کرد .

     و آن گاه

     در غروبی غباری

     خفتاندم ترا

                  در چاله ی خاک

     تا دیگر روز

     چون آب جاری شوی

     در آرامش سرزمین های دور ...

 



دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

شعر

 

 

     من از پسِ دیوارِ شرم

     می گذرم آرام

     وقتی تو با نگاهت

     حجب لحظه هایم را می شکنی .

     من از زمهریر تنهایی

     می گذرم آرام

     و قتی تو نامم را به لهجه ی برهنگی

                                            صدا می زنی .

     من از همه چیز

     از همه ی دنیا می گذرم آرام

     وقتی تو

     به نمازِ شام من

                      سرک می کشی . 

 

    



دوشنبه هفتم آذر 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

شعر

 

 

       در سایه ی برج میدان آزادی

      دایناسورهای پیر

      خواب عصرشان را قیلوله می کنند

      و از پشت عینک های دودی

      دیده دوخته اند به آسمان دور

      و به سنگی گدازان

                             که فرو می غلتد . 

 

 



یکشنبه ششم آذر 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

درددل

 

پیرامون انصراف نعمت نعمتی از چاپ داستانش

در کتاب سومین جشنواره ی داستان کوتاه نارنج

کاش کامپیوتر را روشن نمی کردم . کاش به سیاه مشق سر نمی زدم . و کاش کامنت دوست عزیزم آقــای نعمــتی را نمی خوانـدم . و کـاش گزارش جشنواره ی نارنج را هم که در مصاحبه اش با ایسنا گفته نمی خواندم . می دانی ،سخت است  چیزی را ببینی و مجبور هم باشی ببینی و دلت بسوزد و آنوقت تنهایک کامنت بگذاری که : « نعمتی جان چکارمی توان کرد جز  ... » و استاد هم بگوید: « به قول اخوان ... جز خامشی ... » و این بعدتر است که خیره شده ام به گوشه ای و دل دادن به سیگاری که می سوزد و دودی خاکستری که زود محو می شود و ... نمی خواهم نمک بپاشم به زخم دل دوستان که آنجا بودند و چه دیده اند و... گویا هم با دست پر آمده اند . دست های پری پر از خالی . اما شاید لازم بود این پیش بیاید تا رو باز کنیم و داد بزنیم که این جز عاقبت ادبیات ما نیست !!!  می دانی ، یک وقتی خیلی دلم می خواست در چنین جشنواره هایی باشم ،  اما حالا نه . حالا دیگه نه ، وقتی مجسم می کنم که آقای نعمتی کناری ایستاده اند در حیاط ومثلا آرنج را تکیه داده اند به لبه پنجره ای بسته و پر خاک و خل ، کسی بیاید و بگوید : «اِاِاِ ... ببخشید یادم رفت اسم شما را اعلام کنم ، آخـه می دونـین وقت نـشد ، آخـه بچـه هـایی که دست انــدرکـار جشنواره بــودنـد  داشتن لوح تقدیر شون رو می گرفتن ... حالا بفرمایید این هم لوح تقدیر شما ... » و البته خوب هم شده که زود رفته تا از ماشین دیگران جا نماند و برسد خانه ... حالا نعمتی نگفته ... شاید آن طرف بدون اینکه به چشمان نعمتی نگاه کند گفته خب راه رو که اومدین حتمن بلدین دیگه ... خودتون هم که می تونین ... » امان از دست این خودسانسوری مزخرف ... اما آخر چطور ممکن است؟ یعنی ابوالقاسم فقیری ، امین فقیری ، علیخانی و میرعابدین ، محمدمحمدعلی و مرادی کرمانی می دانسته اند که چه اتفاقی خواهدافتاد ...یا که زبانم لال نکند صابون این ها قبلا ... در هر حال غرض نمک پاشی نیست بر دل دوستان ... اما دیرگاهیست از این اتفاقات زیاد در قصر کافکایی ادبیات کشورمان می افتد . از بیرون که به آن می نگری ، اگر هم چندان باشکوه نیست ، اما انگار یک چیزش به قاعده است وآن هم همین بی قاعدگی آن و همین هردمبیلی بودن آن است . امیدوارم به کسی بر نخورد ، وقتی بزرگان ادبیات کشور مجبورند راه جاهـای دیگر را در پیش بگیرند و آنهایی هم که هنوز مانده اند حتا در انتشار آثارشان وامانده اند ( بـرای بهتر روشــن شـدن  منظورم  می توانید منشور اخلاق نویسندگی مصاحبه ی آقای قباد آذرآیین با ایلنا را اینجا بخوانید ) پر واضح است که کسانی ( نه از سر ناچاری که از سر میل به شهرت و افتخار و منم منم ) آمده اند و می کنند کارهایی را که نه درتوانشان است و نه بلدند که چه باید بکنند و همین می شود آن که نباید بشود. شما هم می توانیددوباره نعمتی را  مجسم کنید کنار آن پنجره در شبی که ... و دیگر چه مانده که بگویم جز اینکه امیدوارم سرافرازان ادبیات داستانی کشورمان خود دست به کاری زنند کارستان . به امید آن روز . یا حق           



چهارشنبه هجدهم آبان 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

خبر

 

 « نویسندگی چه بر سرانسان نویسنده می آورد » ؟

آقای نعمت نعمتی یکی از نویسندگان خوب کشورمان و همچنین استان خوزســتان و نویــسنده ی مجـموعه داســـتان « مثل باران . مثل بودن » و « سال هــزار و سیــصد و هیـچ » بــتازگی مقالـه ی زیبا و وزینی بنـــام « نویسندگی بر سر انسان تویسنده چه می آورد ؟ » نوشته اند . برای مطالعه ی آن اینجا و اینجا کلیک کنید .



سه شنبه هفدهم آبان 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

نقد

برای خواندن داستان سرهنگ اینجا کلیک کنید

یادداشتی بر داستان کوتاه

                                       سرهنگ

نوشته ی قباد آذر آیین

 

       داستان سرهنگ ، داستانی دو لایه است . چنانچه می توان ادعا کرد که لایه ی اول داستان ، داستان موقعیتِ سرهنگ است و لایه ی دوم ، داستان سرهنگ در موقعیت است . به عبارت دیگر مخاطب ، در لایه روییِ  داستان ، درگیر با شخصیتی است که می کوشد در سطح بماند ، سطحی که مطابق با روحیه ی نظامی گری اوست . در این سطح شخصیت  سرهنگ نقشی تطبیق یافته با موقعیت داستانی دارد .



چهارشنبه یازدهم آبان 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

نقد

یادداشتی بر داستان

آدمیان که در...

 نوشته ی مظاهر شهامت

 

 

        چرا همیشه در صدای مردی که می خواهد همیشه هایش را بنویسد زنی هست که ضجه می زند ؟ ضجه بر کودکی که هنوز نیامده مرده است و یا به محض آمدنش مرده و یا که در همیشه هایی ایستا تپیده در خون .

        و چرا باید مردی باشد با همیشه هایی از ضجه و ضجه و ضجه ؟ و جستجویی به قدر عمری برای سرانجامی بی سرانجام . و من کیستم که باید گم شوم در این همیشه های بی سرانجامی ، که انگار در این معرکه تنها چیز مفقود شده ، منم و ماییم و آن هایند ، و همان چیزی که انسانش نامیده اند از گذشته های بسیار دور ، تا حالاهای گذرانِ هر دم گذران .

     چه کسی بود که گفت : « تاریخ چه چیز عبثی خواهد ماند اگر قصه نشود . » که می شود ، که همشیه مردی هست درفراسوهای پیدا و پنهان ،



یکشنبه هشتم آبان 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

داستان کوتاه

 برای خواندن نقد این داستان اینجا کلیک کنید 

                                                   غبارهای جنوبی ( 2 )

 

                                                                                 زمان ـ زمان بدی بود

                                                                  زمین ـ زمینی شوم

                                                                                                 « فرهاد عابدینی  »

        

 

 

        پرسیدم : ـ « ببخشید ! چه شده ؟ »

        خیلی بودند . بعضی ها نشسته در سایه ی دیوار ، و بعضی هم این طرف و آن طرف میدان ، کسی جوابم را نداد . به گمانم منتظر کسی بودند ، و نمی دانم چرا همه به من نگاه می کردند . احساسی داشتم مثل این که زیر نگاه هاشان دارم آب می شوم . نگاه شان طور خاصی بود ، انگار که من مقصر بوده ام ، یا کاری کرده ام که نباید می کردم . کسی چیزی نمی گفت ، فقط نگاه می کردند ، به من . اصلن هر وقت این طور نگاهم می کنند فکر می کنم کار بدی کرده ام . بعضــی هـــا نگاهم می کردند و سر هــــم تکان می دادنــد ، انگار شماتتم مـی کــردند . و بعـــــد سر می گرداندند سمت مردی که روی پشت بام بلندی ایستاده بود و به سمت غرب نگاه می کرد ، دست ها را سایبان چشم ها کرده بود تا بهتر ببیند ، چه را ؟ نمی دانم . من هم به آن سمت نگاه کردم ، جیزی نبود جز خورشیدی کم رنگ ، که مایل شده بود سمت مغرب و کمی به سرخی می زد . چیز خاصی نمی دیدم . بازبه مردم نگاه کردم ، چند زن هم یک طرف میدان ایستاده بودند ، به نرمی با هم پچ پچ می کردند . آن ها هم منتظر بودند ، منتظر چــــه ؟ نمی دانم . فقط همه یـک طور خاصی نگاه می کردند ، انگار که دلواپس چیزی هستند و نباید به زبان بیاورند . . .



جمعه ششم آبان 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

نظریه

 

             داستان مبتنی بر روایت و روایت مبتنی بر گفت و گو است . و منظور از گفت و گو کنشی دو سویه است . در یک مکالمه ی زنده  هر جمله ( کلمه ) جمله ای ( کلمه ای ) را واخوانی می کند و بر می انگیزد . در گفت و گو کلمات کیفیت کنشی دارند و داستان را پیش می برند . بنابراین داستان با هر نوع « تک صدایی » مخالف است .

                                                محمد بهارلو

 

            



یکشنبه یکم آبان 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

تهرانِ مستور بزرگ نیست

 


  تهرانِ مستور بزرگ نیست

                                         نقد و مرور کتاب « تهران در بعدازظهر» نوشته ی مصطفی مستور 

 

 

  « تهران در بعدازظهر» رامی توان ادامه ی دیگر داستان های مستور دانست . تم اجتماعی داستان ها و اسارت انسانِ بظاهر متمدن در چرخه ی جبر اجتماع و همچنین استهلاک انسانیت انسان در این جبر ، سرلوحه ی اکثریت این داستان ها و همچنین دیگر داستان های مستور است . در آثار مصطفی مستور، بنه گاه این استهلاک زن است . زن در این داستان ها ، فاقد شخصیت واقعی خود است .



پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

بررسی آثار داستانی نعمت نعمتی


  

مثل باران می باری


      نعمتی نویسنده ای است که در همان سال های دهه ی 40 و 50 داستان هایش مانده است . رگه هایی پرشور از آبادان آن سال ها و آن هوای شرجی و دم کرده ، و بوی پالایشگاه ، و حتا پلیت های پالایشگاه، و حتا دیدن کارگران با سپرتاس هاشان و باز هم بوی پالایشگاه . این ها تمام مظاهر تلخ و شیرین آن سال هاست که اینک مثل خاطره ای شیرین در تنش رسوب کرده اند .



چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

شعر

 دیدمت

در فاصله ی دوپلک زدن چشمانم

که لخت بودی و عبوس

و نگاهت    اما

پنجره ای بود باز

رو به درختی خشکیده

در فصلی

               که پایان همه ی فصل هاست .


سه شنبه بیست و ششم مهر 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

شعر

برکه

دست در کار گیسوی تو بود

که تراوید بر تنت

                مهتاب

و تو عریان

         به پناه جنگل گریختی

و من     خاموشِِ این تیره راه

به پناه که می بایدم گریخت  


سه شنبه بیست و ششم مهر 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

داستان کوتاه رویای تو

 

                                                                                                                                                  رویـــای تــــــو

                                                                                           

 

    وقتی اتفاق افتاد که در نمایشگاه نقاشی ، خیره ی تابلویی بود که زیرش نوشته شده بود : « رویای تو » .

    خیره ماند به اسم تابلو . « رویای تو » . فکر کرد حتمن منظورش رویای کسی است که به تــابلو  نگاه می کند . از دلش گذشت رویای من . و در ذهنش به دنبال رویایش گشت . نگاه گرداند روی تابلو   که پر بود از سبزی جنگل و ... سرخی درختانی سرخ در گوشه و کنار تابلو و ... احساس سبکی کرد ... آبیِ ... خود را در تابلو می دید ... در آسمانِ شفاف ... دید که دارد پرواز می کند . لبخند زد . خواست به بال هایش نگاه کند ، حواسش رفت به سبز سرخیِِ برگ های درختان ، و پیچ و خم های سبز آبیِ   رودخانه ، که تا وسط های تابلو می آمد و بعد فرو می رفت زیر درختان به هم پیچیده ... احساس کرد  حال خوشی دارد  ... چرخی زد فراز درختان ، که باز به صرافت بال هایش افتاد ، بــــه چپ و راست خــودش نگاه کرد . بــال نداشت ، اما می دید  بدون این که بال داشته باشد یا بال بزند ، دارد پرواز می کند . گرمی خورشیدی را که نمی دید روی دست هایش حس کرد ... لبخند زد ... هوس کرد شیرجه بزند  به سمت آن برق نقره ای که از تــــــه رودخانــه ساطع می شد . شیرجه که زد ، دلش خواست بخندد . خندید . صدای    خنده اش روی سطح سبزآبیِ رودخانه پیچید و تا دور دست ها رفت . خودش را کشید فراز درختان سمت دیگر تابلو ، که جابه جایش را سرخی برگ درختان پاییزی پرکرده بود ... حال خوشی داشت ... دلش خواست با صدای بلند بخندد . خندید . صدای خنده اش در سالن نمایشگاه پیچید . کسانی سرگرداندند و نگاهش کردند ، اما او همچنان خیره ی تابلو بود ... احساس کرد سبک تر شده ... فکر کرد آنجا بهشت است حتمن و خیال کرد در حال پرواز در آسمان است . و دوباره خندید و باز شیرجه زد . به خودش نگاه کرد ، فکر کرد چه رویای قشنگی ... احساس کرد هر چقدر دلش خواست می تواند بخندد ... با صدای بلند خندید و فکر کرد چه ساده می شود ، حتا با خیره شدن به یک تابلوی نقاشی هم به بهشت رفت . و رفت ...    

                                                                                               

                                                                                                    

 



سه شنبه بیست و ششم مهر 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

بررسی اجمالی آثار کازو ایشی گورو

 

                        کازو  ایشی گورو      


                                بررسی اجمالی آثار

                                  

                  

 من به دلایلی که چندان هم موجه نیستند ، هیچ کدام از آثار ایشی گورو را نخوانده ام . شاید  دلیل عمده اش سیر مطالعاتی شخصی خودم بوده باشد ، شاید هم به این علت بوده که همیشه فکر می کرده ام نمی توانم با او ارتباط برقرار کنم . به درست یا غلط گذشته و شده دیگر . با جستجویی تقریبا سطحی و عجولانه ــ در حد یک روز مثلا ــ شمه ای از آثارش را و آنچه که در باره ی او گفته اند  بیان می کنم .

«کازو ایشی گورو » در سال 1954 در ناکازاکی ژاپن متولد شده و در شش سالگی به خاطر شغل پدرش به همراه خانوده به انگلستان مهاجرت کرد . « ایشی گورو » در این رابطه به گاردین می گوید : « قرار نبود برای همیشه در انگلستان بمانیم و همیشه در خانواده این حرف بود که بالاخره روزی به ژاپن بر می گردیم . تا اینکه پانزده سالم شد و ماندن مان در انگلستان قطعی شد . »

  ایشی گورو ابتدا حسابی شیفته ی موسیقی بوده و بعدها شعر می نوشته است ، ترانه هایی هم ساخته که هیچکدام برایش موفقیتی به همراه نداشته اند . « به نظرم راه امروزم با گذشته تفاوتی ندارد و سبک محتاطانه ام که بر ناگفته ها ، بی پیرایگی و لزوم خواندن بین سطرها استوار است از تجربه ی ترانه سرایی می آید . » تا این که در بیست و هشت سالگی و در سال 1982 ، اولین رمانش « منظره ی پریده رنگ تپه ها را نوشت و از آن به بعد رمان نویسی را ادامه داد .

 منظره ی پریده رنگ تپه ها :

  این رمان اولین اثر ایشی گورو می باشد که به وسیله آقای امیر امجد به فارسی برگردانده شده . داستان « استوکو » زن بیوه ی ژاپنی است که ساکن انگلستان است و تلاش می کند تا با خودکشی تازه ی یکی از دخترانش به نام « کایکو » کنار بیاید . « تیکی » دختر دیگرش به دیدنش آمده و چند روزی را قرار است با هم باشند و در این بین « استوکو » یاد روزهای گذشته در ناکازاکی ژاپن می افتد . در این بین ، ارتباط « استوکو » باهمسایه اش « ساچیکو » و دختر او « کایکو » مهم ترین بخش رمان است .

 نام ایشی گورو خیلی زود بعنوان یک نویسنده ی در بین مجامع ادبی مطرح شد و در سال 1986 و با انتشار دومین رمانش به نام هنرمند در دنیای شناور بر سر زبان ها افتاد .

 هنرمند در دنیای شناور :

ایشی گورو گفته است : وقتی رمان« هنرمند ... » را به پایان رساندم ، گمان می کردم چگونگی  بر باد رفتن زندگی یک مرد را تمام و کمال نمایانده ام ، ولی صرفا از دیدگاه شغلی . به رغم صحنه های خانوادگی به نظرم می آمد که زندگی شخصی قهرمان در چشم اندازی بسیار دور بیان شده است .    بعد این پرسش برایم در دو سطح مطرح شد : چگونه می توان زندگی را ، هم از این دیدگاه حرفه ای و هم از منظر خصوصی هدر داد ؟ ازاین رو استیونز « بازمانده روز » بدل « هنرمند ... » است در حالی که شکستش بعدی اضافی دارد : هر چند پیشخدمت خوبی بوده ، ولی از دیدگاه اخلاقی و عشقی شکست خورده است . از یک کتاب به کتاب دیگر ، حول یک محور می چرخم و سعی در ایجاد ژرفای بیشتری دارم . »   

به طور قطع شاهکار ایشی گورو بازمانده روز یا نشانه های روز است که این نویسنده در سال 1989 منتشر ساخت .

بازمانده روز :

 این کتاب در فهرست هفته نامه تایم به مناسبت پایان دهه ی اول هزاره ی دوم میلادی ، به رتبه ی اول بهترین ها رسید . این رمان جایزه ی بوکر ، جایزه ی آرتور سی . کلارک و همچنین نامزد جایزه ی انجمن ملی منتقدان امریکا شد .

 در مورد این اثر خود ایشی گورو گفته است : « بسیاری گمان می کردند که می توان رمان را به بررسی شرایط زندگی یک پیشخدمت انگلیسی در انگلستان پیش از جنگ جهانی دوم کاهش داد . البته این هم از جنبه های رمان است ، اما می خواستم خوانندگان را به این فکر بیندازم که شرایط شان تا چه حد به وضع استیونز شبیه است . »  

این نویسنده که دیگر به معروفیت و شهرت جهانی رسیده بود می گوید : « آگاهانه افسانه هایی  را که در باره ی انگلستان بر سر زبان هاست ، بی توجه به تجربه ی شخصی ام به کار گرفتم . من در  این کشور بزرگ شده ام ، اما هرگز با آدم هایی که در یک ملک بزرگ زندگی می کنند و پیشخدمت مخصوص دارند بر نخورده ام . این انگلستان از میان رفته ، وقتی در باره ی یک پیشخدمت مخصوص در منزلی اشرافی حرف می زنید ، یک آرژانتینی یا یک چینی آن را می فهمد . استیونز می تواند مظهر ترس از زخمی شدن احساسات یا نمادی سیاسی باشد . تقریبا همه ی ما به نوعی استونز هستیم . به دور از مراکز قدرت ، به حرف هایی که داریم می پردازیم و ارضا و منزلت خود را در آن می جوییم . بی آنکه پی جوی چگونگی جای گیری آن حرفه در سیستم کلی باشیم . »

ایشی گورو در سال 1995 رمان دیگرش را به نام تسلی ناپذیر منتشر نمود . خودش در مورد این رمان گفته است : « در چهارمین رمانم رئالیسم را رها کردم . غالبا اولین رمان هایم را بیش از آنچه خواسته من است ، رئالیستی می پندارند . در حالی که مایلم بگویم نه تاریخ نگارم ، نه جامعه شناس  و نه مردم شناس ، من فقط رمان نویسم . »

 تسلی نیافته یاتسلی ناپذیر :

 تسلی ناپذیر تجربه ی جدیدی در فرم و ساختار روایت است . تسلی ناپذیر در باره ی مردی است که به یکی از شهرهای اروپا سفر می کند و قادر نیست با روابط و مناسبات روزانه ی مردم این شهر ارتباط برقرار کند .

 ایشی گورو در باره ی این رمان گفته است : « دیدم زندگی شخصی من از کنترل خارج شده است و مطابق خواسته های من پیش نمی رود . زندگی مسیر پر پیچ و خمی دارد . واقعیت این است که با     فرصت هایی که از دستمان می رود شانس های زیادی را هم از دست می دهیم . « تسلی ناپذیر » تلاشی بود تا زندگی را همان طور که حس می کردم بیان کنم . « تسلی ناپذیر » کتاب عجیبی است . به عبارت دیگر بسیاری از قوانین را می شکند. « تسلی ناپذیر » به نوعی ادامه ی « بازمانده روز » است که کتابی بسیار متفاوت است .» او در جایی دیگر گفته است : « خواننده ها بعد از خواندن این کتاب شایداحساس تحیر ، عصبانیت یا چیزی شبیه به آن راداشتند . »

در جایی دیگر در باره ی این رمان گفته است : « بعدها به ایجاد فضاهایی که به جهان ناخودآگاه یا رویا تعلق دارد متمایل شدم . چنان که در رمان  تسلی ناپذیر به چشم می خورد . خوانندگان بلافاصله پی می برند که با بازسازی جهان واقعی روبه رو نیستند ، بلکه چشم انداز رمان نمادین است . در این رمان     می خواستم دنیایی ذهنی  بیافرینم ، اما از یک نظر پروژه این کتاب با « بازمانده روز » تفاوت چندانی نداشت . در تسلی ناپذیر همه چیز مانند رویا عمل می کند . قهرمان کتاب در جهانی در عین حال آشنا و عجیب گشت و گذار می کنند ، فرافکنی بخش هایی از گذشته اش را بر نمی تابد و از طریق برخوردهایش خاطره های دوستان و عشق های قدیمش را باز می یابد . »

ایشی گورو در سال 2000 کتاب وقتی یتیم بودیم و در سال 2003 کتاب غمناک ترین موسیقی   دنیا را منتشر ساخت . طبق نظر اکثر منتقدان این دو اثر هم در راستای دیگر آثار ایشی گورو و در حکم ادامه ی همان پروژه ها بوده اند . و اینکه ایشی گورو در هر اثرش هر چند که به نوعی می توان گفت در ادامه ی آثار قبلش بوده اند و همگی بیان نوستالوژیک زندگی هستند ، اما در هر اثر به نوعی متفاوت   به مضمون پرداخته شده است و در نتیجه چیزی نو و جدید ارایه داده است . 

درسال 2005 او اثر متفاوت دیگری منتشر نمود به نام هرگز ترکم مکن به ترجمه ی مهدی غبرایی .

  هرگز ترکم مکن :

 هرگز ترکم مکن Never Let Me Go رمان تکان دهنده ای است در باره ی انسان های شبیه سازی شده که از زاویه دید شخصیتی به نام کتی نقل می شود . دختری جسور و احساساتی که در گیر مثلث عشقی با دو دوست و همبازی های دوران کودکی اش است . رمان ، داستان آدم هاییست که برای اهدای اعضا پرورش می یابند . بچه ها از طریق لقاح آزمایشگاهی به دنیاآمده و از کودکی مورد سرپرستی   موسسه ای به نام « هیلشم » قرار گرفته اند و از سوی مردم عادی ، موجوداتی بدون احساس و شعور خوانده شده ، که فقط برای استفاده از اعضا مناسبند و دلیل زنده ماندن و رشدشان همین است .

 این رمان آن طور که از عنوانش بر می آید جزو قصه های عاشقانه ی آبکی نیست ، اصلا عاشقانه نیست گرچه از عشق حرف می زند ، اما عاشقانه حرف نمی زند . نویسنده فضای داستان را به گونه ای طراحی کرده که مخاطب ابتدا شک می کند به این که قهرمانان داستان آوای عشق را می شنوند یا آوای هنر را یا هر دو را ؟ از این رو ایشی گورو مخاطب را در یک بحران قرار می دهد که حل آن نیازمند داشتن دید و نگاهی فلسفی به مقوله ی زندگی است . می گوید : « از ناچاری به ژانر علمی تخیلی روی آوردم ، نه به دلیل علاقه ، بلکه به خاطر نیاز دراماتیک و برای ایجاد انسجام در رمان . از این رو قلب رمان آن جا نیست . ضمنا حاوی حکایتی سیاسی یا نتیجه گیری اخلاقی هم نیست . »

 بر اساس این کتاب فیلمی ساخته شده با همین نام که از ژانویه ی 2011 بر پرده ی سینما نمایش داده می شود .

 ایشی گورو در سال 2009 مجموعه داستانی متشکل از 5 داستان را منتشر نمود که در ایران به نام شبانه ها با ترجمه ی علیرضا کیوانی نژاد منتشر شده است . شبانه ها با محوریت موسیقی و شب است که این عناوین رادارند : خواننده یا  ــ چه بارانی باشد ، چه آفتابی  ــ  شبانه ــ  نوازنده های ویلن سل ــ تپه های مالورن .

 خواننده :

 نوازنده ای که در یک کافه گیتار می زند و ناگهان نوازنده مشهور و مورد علاقه اش را می بیند و قرار می شود آن شب روی قایقی برای همسر او آهنگ بخوانند .

چه بارانی باشد ، چه آفتابی :

 مردی که عاشق موسیقی است قرار است برای تعطیلات به لندن و خانه ی دوستش برود . همسر دوستش « امی » در موسیقی سلیقه ای همانند او دارد .

 شبانه :

 ساکسیفون نواز با استعددی که صورت زشتی دارد جراحی زیبایی کرده تابه سوی موفقیت برود و در هتلی با یکی ازستارگان همسایه است .

نوازندگان ویلن سل :

پسر جوانی که ویلن سل می زند با زنی آشنا می شود که می گوید موسیقیدان مشهوری است و      می خواهد به او کمک کند تا بهتر بزند .

تپه های مالورن :

  پسرک گیتار نواز ، دانشگاه را رها می کند تا به سوی موسیقی برود و به مهمانخانه ی خواهرش نقل مکان می کند و آنجا با دو موسیقیدان سوئدی آشنا می شود .

در شبانه صحبت از موسیقی است . داستان ها نمی خواهند لزوما در باره ی موسیقی قصه سرایی کنند که می خواهند حس جادویی و اغواگر موسیقی را به زبان کلمات به خواننده منتقل نمایند .

ایشی گورو به دلیل علاقه و تسلط فوق العاده ای که به مباحث موسیقی دارد در این مجموعه داستان ضمن بیان قصه های خود به نوعی تاریخ موسیقی غرب و چهره های برجسته ی آن را مرور   کرده است . نویسنده تلاش می کند با خلق شخصیت هادر قالب داستان کوتاه ، به طرح سوال بپردازد   و در این راه به همان سیاق قبلی ، دست ازطنازی و شوخ طبعی هم بر نمی دارد . نویسنده در این داستان ها با همان سلوکی که در « بازمانده روز » داشته ، به روایت می پردازد و این جا البته راویان ،  آن قدرها گیج نیستند و این همان رندی خاص ایشی گورو است . خاصه در داستان نخست که راوی نوازنده ای است ازبلوک شرق اروپا ــ لهستان ــ و آن که مقابلش قرار دارد ، یک امریکایی است . 

 ایشی گورو امروزه در خانه ای زیبا در لندن زندگی می کند . در سالن وسیع منزلش با آن مبل  های راحت چرمی ، در گوشه ای یک پیانو و چند گیتار دارد که یادآور بلند پروازی های نویسنده در  زمینه ی موسیقی است . موسیقیدان غمگینی که سپس به ادبیات روی آورد و به زودی به موفقیت دست یافت . در سال 1983 مجله گرانت او را در فهرست بهترین نویسندگان جوان انگلیسی جای داد .

 



سه شنبه بیست و ششم مهر 1390
م : ن : همایون نورعلیپور (احتجاب)

داستان داستان است.